X
تبلیغات
زولا

شبهات بعثت حضرت محمّد(ص)

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:35 ب.ظ

 در پایین شبهات نویسندۀ کتاب ضدّاسلام (Answering Islam)  در مورد بعثت حضرت محمّد(ص) را می خوانیم:  

 

 

نویسندۀ مسیحی:

 در نظر بسیاری از منتقدین اسلام، دیدگاه مسلمانان سرشار از مبالغه گوئی افراطی است.

پاسخ:

  خب این بهانه ای است که منتقدین اسلام، برای نپذیرفتن اسلام، مطرح میکنند، و صرف اینکه آنها اینگونه میگویند، اثبات نمیکند که ادعای این افراد صحیح است. ما چنانکه اسلام از ما دعوت میکند، با ذهنی باز، به بررسی اسلام میپردازیم و مثل این افراد به خود تعصب راه نمیدهیم. به راستی من نمیدانم چگونه افرادی که حضرت مسیح را که مانند تمام انسانها غذا میخورد و میخوابید و راه میرفت و گریه میکرد و میخندید و دعا میخواند و عبادت خدا را میکرد، خدا میخوانند، ما مسلمانان را محکوم به «مبالغه گوئی افراطی» میکنند. همین است که گفته میشود: دروغ هر چه بزرگتر باور کردنش راحتتر!!

 

نویسندۀ مسیحی:

  به عنوان مثال با توجه به اوضاع و احوال پیرامون دعوت محمد، نمیتوان هیچ دلیلی برای این ادعا آورد که وی دعوت شد تا مکاشفۀ کامل و نهایی خدا را برای بشر بیاورد.

پاسخ:

اولاً اینکه این نویسنده هیچ دلیلی را نمیتواند ببیند، مشکل خودش است، این همه معجزه، این همه پیشگویی، این همه بشارتهای کتاب مقدّس خودشان، نمیتواند به او بفهماند که او پیامبر خداست، به راستی کسی که خودش را به خواب بزند را نمیتوان بیدار کرد.

ثانیاً ارتباط حضرت رسول(ص)  یک مکاشفه یا به اصطلاح تجربه عرفانی نبوده و حقیقت ارتباط  وحیانی با عالم غیب ، به هیچ وجه با مکاشفه که ادراکی مبهم و غالباً بسیار غیر شفاف است، قابل مقایسه نیست؛ از نظر همه ادیان آسمانی ارتباط انبیا با عالم ملکوت ارتباطی خاص بوده که در آن انتقال مفاهیم و صورت های علمی مطرح نبوده، بلکه نوعی علم حضوری و انتقال معنی صورت گرفته که در آن هیچ تردید و ابهامی وجود نداشته است .در حالی که مکاشفه یکی از حالات خاص مربوط  به روح انسان است که در آن برخی امور برای فرد عارف متجلی شده ، نادیده هایی بر او کشف می گردد که گاهی منطبق با واقع و رحمانی محسوب می گردد و گاهی رهزن و انحرافی و شیطانی خوانده می شود .

در هر حال محصول مکاشفه دانستن آنچه رسول خدا برای مردم آورد ،به هیچ وجه قابل قبول نیست. آموزه های وحیانی که آن بزرگوار برای مردم آورد، کاملترین شریعت بوده، یعنی بهترین راهکار برای رسیدن به هدف پیش روی انسان، در قالب کاملترین جهان بینی و ایدئولوژی برای مردم تبیین شده و در مجموعه فراگیر و چند بعدی ارائه شده است.

ضمناً اگر آن را از نوع مکاشفه  بدانیم ، مسئلۀ مکاشفه را از طرف شخصی برای شخص دیگر نمی توان ارائه داد. مکاشفه از نوع دیدن حضوری است و نمی توان آن را به دیگری انتقال دارد. از نوع شخصی و خاص است . اگر هم برای کسی بیان شود، حقیقت آن را نمی تواند درک کند، مگر این که خود نیز به همان مکاشفه دست یابد.

آنچه پیامبر از خدا‌ آورده، چیزهایی است که قابل بیان و فهم برای انسان ها است.

 

نویسندۀ مسیحی:

آنها]منتقدین اسلام[ به این موضوع اشاره میکنند که محمد در زمان دریافت وحی توسط فرشته(جبرئیل) دچار اختناق میشد.

پاسخ:

 اولاً اگر چنین داستانی درست باشد، این آقایان منتقد خود پذیرفته اند که پیامبر اسلام با فرشته رابطه داشته است که این امر منجر به پذیرش پیامبری حضرت محمّد(ص) خواهد شد.

ثانیاً این ادعا که پیامبر دچار اختناق میشد، یک دروغ آشکار است. وحی کلام خداست و هر چه سطح عرفان انسان بالاتر باشد، بیشتر در اثر شنیدن کلام خدا منقلب میشود. این منقلب شدن برای پیامبر گاهی باعث عرق روی پیشانی آن حضرت و در برخی موارد ایجاد بیهوشی میشد، به هر حال حضرت محمّد(ص) به لحاظ عرفانی سطحشان بسیار بالاتر از این افراد بود که با شنیدن کلام خدا فقط بر میزان کفرشان افزوده میشود. امّا پیامبر هرگز دچار اختناق(خفگی) نشدند.

  در کل نیز اینکه پیامبر وحی را چگونه دریافت میکرد، هیچ اهمیتی ندارد، مهم معجزات و پیام آن حضرت است، که اگر راست میگویند آن را نقد کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

محمد خود نیز به این فرشته اشاره کرده میگوید: «او مرا با جامعه ای که بر تن داشتم میفشرد تا حدی که مرگ را احساس میکردم، سپس مرا رها کرد و گفت اقراء(بخوان)» وقتی محمد در خواندن تأخیر کرد...«همان رفتار خشن فرشته تکرار شد».( See Andrae، 43-44)  این نکته به زعم بسیاری، نوعی اجبار و تهدید غیرمعمول است که هیچ سنخیتی با لطف و رحمت الهی که مسلمانان ادعا میکنند، ندارد و نیز متناقض اراده و انتخاب آزادی است که مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته است.

پاسخ:

  این روایت از ماجرای نزول اولین وحی و آغاز بعثت روایتی است که در اکثر کتاب های اهل سنت مانند صحیح بخاری وصحیح مسلم و درالمنثور سیوطی و... با اندکی تفاوت آمده  و در برخی منابع شیعی  بیان شده ، در حالی که گوشه گوشه تعابیر این داستان و روایت مفصل با مبانی تفکر شیعی ناسازگاری داشته و حتی دارای تناقضاتی است که نمی توان آن را صحیح دانست .

  اصولا در نگاه شیعی، نزول فرشته وحی بر رسول خدا همواره آمیخته با احترام و خضوع بسیار بوده  و فشردن رسول خدا «مرگ را پیش چشم خود دیدم» قابل انطباق با این نگاه خاص معرفتی نیست؛ در نتیجه اساس این روایت قابل قبول نیست تا بخواهیم در خصوص چرایی آن به بررسی بنشینیم .

  وحی حقیقتی است که از دائره ادراک ما بیرون بوده و تحمل آن برای شخصیتی همچون رسول خدا چندان آسان نبوده، ارتباط از عالم ملک با اوج ملکوت و دریافت وحی چیزی نیست که بتوان آن را آسان و به دور از فشارهای روحی وجسمی دانست .

در برخی از روایات فشار وحی بر رسول خدا بیان شده که عرق بر سر و روی آن بزرگوار می نشاند حتی اگر در این حال حضرت بر مرکب سوار بود ، فشار این حالت مرکب را نیز به زانو در می آورد؛( محمد هادى معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص66 به بعد) در نتیجه می توان گفت اگر فشار جسمی خاصی در مرحله دریافت وحی برآن بزرگوار وارد می شد، ناشی از وضع خاص دریافت وحی و ارتباط با عالم ملکوت بود، نه خشونت و زحمت بی دلیل .

  اما نویسندۀ مسیحی اگر به کتاب یونس، از عهد عتیق خودشان که طبق اعتقاد خودش کلام خداست و تحریف هم نشده است، مراجعه کند، میبیند که خداوند یونس را مأمور میکند که به نینوا برود، ولی یونس به سخن او گوش نمیدهد و به سوی ترشیش میگریزد، ولی خداوند طوفانی ایجاد میکند، و یونس با قرعه به دریا میفتد و توسّط یک ماهی بلعیده میشود و تا زمانی که دعا و استغاثه نمیکند از شکم ماهی بیرون نمیاید(کتاب یونس نبی، باب اوّل و دوم) پس با توجه به فرمایشات نویسندۀ مسیحی این بخشها از کتاب مقدّس خودشان «هیچ سنخیتی با لطف و محبت الهی که مسیحیان ادعا میکنند، ندارد و نیز متناقض اراده و انتخاب آزادی است که مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته است.» از قدیم گفته اند: چیزی که عوض دارد، گله ندارد. چرا مسیحیان به چیزی ایراد میگیرند که در کتاب مقدّس خودشان هم به عنوان کلام خدا وجود دارد؟ ضمن اینکه همین نویسندۀ مسیحی در بخش «بررسی یکتاپرستی در اسلام» مسلمانان را به جبرگرائی محکوم کرده بود، ولی حالا میگوید این داستان متناقض با اراده و انتخاب آزادی که (مسلمانان) مدعی اند خدا به انسان ارزانی داشته، است!! مشکل اینها این است که فقط میخواهند ایراد بگیرند، و اصلاً برایشان مهم نیست که حتی بین ایرادهایی که خودشان وارد میکنند نیز تناقض ایجاد میشود، بلأخره از دید این آقا مسلمانان به جبر اعتقاد دارند یا به اختیار؟!

 

نویسندۀ مسیحی:

  خود محمد نیز در خصوص منشأ الهی این تجربه دچار شک و تردید شده بود. در ابتدا فکر میکرد یک «جن» یا روح خبیث در واقع محمد ابتدا از منشأ این مکاشفه جدید تا سرحد مرگ ترسیده بود ولی همسرش خدیجه و پسرعمویش ورقه او را دلگرم نمودند و سعی میکردند به او بقبولانند که این همان مکاشفه ای است که به موسی داده شد و بنابراین او نیز پیغمبر امت خود خواهد بود. محمد حسنین هیکل که یکی از برجسته ترین و معتبرترین زندگینامه نویسان مسلمان معاصر به صراحت بیان میکند که ترس آزاردهنده محمد این بود که فکر میکرد اجنه و شیاطین او را تسخیر کرده اند:

«محمد وحشتزده بلند شد و از خود پرسید:«چه دیدم؟ آیا تسخیر شیاطن که آن همه مرا ترسانده بود تمام شد؟» محمّد به راست و چپ خود نگاه کرد ولی هیچ چیز ندید. در حالی که از ترس بر خود میلرزید و حیرت خشکش زده بود چند لحظه همانجا ایستاد. از این میترسید که ممکن است شیاطین و ارواح خبیث غار را تسخیر کرده باشند. در فکر این بود که آنجا بگریزد در حالی که هنوز توضیحی برای آنچه دیده بود نداشت.»(Muhammad Husayn Haykal، The Life of Muhammad، trans. Ismail)

  هیکل اشاره میکند که قبل از این محمد بارها دچار وحشت شده بود، که شیاطین او را تسخیر کنند ولی همسرش خدیجه با صحبتهای خود او را آرام میکرد. زیرا «همان طور که خدیجه پیش از این به هنگام ترس و وحشت محمد از تسخیر شدن توسط شیاطین رفتار کرده بود، این بار نیز بدون کوچکترین تردیدی، استوار در کنار شوهرش ایستاد» بنابراین «خدیجه با احترام و تکریم به او گفت: سرورم به سلامت باشد، دل قوی دار. من به حضور کسی که بر روح خدیجه حاکم است دعا میکنم و امیدوارم تو پیامبر این امت باشی. به یاری خدا، او نخواهد گذاشت بر زمین بیفتی.»(Ibid.، (75در حقیقت، توصیف هیکل از لحظات اولین تجربه محمد برای دریافت «وحی» منحصر به فرد نیست، بلکه با دیگر موارد مشابه مطابقت دارد.

 

 

پاسخ:

  متاسفانه بیشتر منابع تاریخی در خصوص وقایع صدر اسلام مربوط به اهل سنت است که به قول برخی از بزرگان باید بر یاوه گویی های آنها گریست؛ آن قدر امر نادرست و سخیف در این منابع ذکر شده که دست بسیاری از دشمنان اسلام را برای اهانت به اسلام و رسول خدا ودیگر مقدسات کاملا باز گذاشته است.

استاد آیه الله معرفت  در رد این داستان می نویسد : «ایـن داسـتـان یـکـى از ده هـا داسـتان ساخته شده کینه توزان دو قرن اول اسلام است که خود را مسلمان معرفى نموده، با ساختن این گونه حکایت هاى افسانه آمیز، ضمن سرگرم کردن عامه مردم، در عـقـاید خاصه ایجاد خلل مى کردند و تیشه به ریشه اسلام مى زدند. در سال هاى اخیر نیز دشمنان اسـلام ایـن داسـتان و داستان هاى مشابه  را دست آویز خود قرار داده، بر سستى پایه هاى اولیه اسلام شاهد گرفته اند.

  چـگـونـه پیامبرى که مدارج کمال را صعود نموده، از مدت ها پیش نوید نبوت را در خود احساس کـرده(و حتی برخی علمای اهل کتاب، مانند یوحنا و نسطورا در او نشانیهای پیامبری را دیده بودند و به خود او نیز گفته بودند)، حقایق بر وى آشکار نشده است، در حالى که بالاترین و والاترین عقول را در خود یافته است؟ چگونه انسانى که چنین تکامل یافته ، در آن موقع حساس، نگران مى شود و به خود شک مى برد، سپس با تجربه یک زن و پـرسـش یـک مـرد کـه انـدک سـوادى دارد، نـگرانى از وى رفع مى شود، آن گاه اطمینان حـاصـل مـى کـند که پیامبر است؟

این داستان ، علاوه بر آنکه با مقام شامخ نبوت منافات دارد، با ظـواهـر آیـات و روایـات اهل بیت(ع) مخالف است. شاید لازم به یادآوری نباشد که ارزش سندی قرآن از سایر اسناد تاریخی و روایی بالاتر است، زیرا هم تواتر بالاتری دارد، هم به واقعه نزدیکتر است و هم به واسطۀ معجزاتی که در خود دارد، حقانیت آن قابل قبولتر است. قرآن با کمال صراحت میفرماید که پیامبر به غیب هیچ شکّی ندارد(سوره تکویر، آیه24)، حال ما برای تشخیص اینکه حضرت محمّد(ص) در مورد وحی شک داشته اند یا خیر، باید به قرآن مراجعه کنیم که در زمان نازل شدن وحی توسّط حافظین قرآن حفظ شده است و چند سال بعد از رحلت آن حضرت مکتوب شده است، یا باید به کتابهای روایی مراجعه کنیم که حداقل دو قرن با زمان پیامبر فاصله دارند؟ به نظر من منطقیتر این است که نظر کتابی را که به واقعه نزدیکتر است و همچنین متواترتر است و همینطور معجزات فراوانش نشان میدهد که کلام خداست، بپذیریم.


 امام علی(ع) می فرماید:

«و لقد قرن اللّه به (ص) من لدن ان کـان فـطـیـمـا، اعـظم ملک من ملائکته ، 

 یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نـهاره 

 (صبحى صالح ، نهج البلاغه ، خطبه قاصعه ، شماره 192، ص 300)؛ 

 خداوند شبانه روز فرشته اى را بر او گمارده بود تا او را به کمالات انسانى رهنمون باشد»  . 

 در ایـن زمـیـنـه روایـات صحیحه فراوان وارد شده است که برخى از آن ها به عنوان نمونه ذکر شد .

  علاوه بر اشکالات فوق ، ایرادهاى دیگرى نیز به شرح ذیل بر داستان یاد شده وارد است

1. سـلـسـله اسناد داستان به شخص نخست که شاهد داستان باشد نمى رسد، از این رو روایت چنین داستانى، مرسله تلقى مى شود  و لذا قابل اعتماد نیست.

2. اخـتـلاف نـقـل داسـتان در اسناد تاریخی،  گواه ساختگى بودن آن است. در یکى از نقل ها آمده است: خدیجه خود به تنهایى نزد ورقه رفت ، در دیگرى آمده است که پیامبر را با خود برد، در سومى ورقه خود پیامبر را در حال طواف دید، از او جویا شد و بدو گفت، در چهارمى ابوبکر بر خدیجه وارد شد و گفت: محمد را نزد ورقه روانه ساز. اختلاف متن به حدى است که مراجعه کننده متحیر مى شود کدام را باورکند، و نمى توان میان آنها سازش داد.

3. در مـتن بیشتر نقل ها علاوه بر آنکه نبوت پیامبر را نوید داده ، آمده است : « ولئن ادرکت ذلک لانـصـرنـک نصرا یعلمه اللّه»، یا «فان یبعث و انا حی فساعزره و انصره و اؤمن به»، یعنى هرگاه دوران بـعـثـت او را درک کنم ،به او ایمان آورده ،او را یارى و نصرت خواهم نمود .محمدبن اسحاق، سـیره نگار معروف نیز اشعارى از ورقه مى آورد که کاشف از ایمان راسخ وى به مقام رسالت پیامبر اسـت (سیره ابن اسحاق ، ص 123 طبقات ابن سعد، ج1 ، قسمت 1، ص 130. 11.  سیره حلبیه ج1 ، ص 252 ـ 250.) غـافـل ازآن کـه، ورقه تا ظهور دعوت حیات داشت، ولى هرگز به دین مبین اسلام مـشـرف نگردید و کافر از دنیا رفت. بـرهـان الـدیـن حلبى در کتاب «السیرة النبویة» آورده که ورقة بن نوفل چهارسال پس از بعثت بـدرود حیات گفت. از کتاب «الامتاع» ابن جوزى آورده که او آخرین کسى است که در دوران «فـترت» (سه سال نخست نبوت)  وفات یافت، درحالى که اسلام نیاورده بود. از ابن عباس نقل مـى کـند: «انه مات على نصرانیته؛(سیره حلبیه، ج1، ص 252ـ250) او بر دین نصرانی(مسیحیت) از دنیا رفت»؛  ابن عساکر صاحب تاریخ دمشق مى گوید: «و لا اعـرف احـدا قـال انـه اسلم ( ابن حجر عسقلانى ، الاصابة فی معرفة الصحابه ، ج3 ، ص 633.)؛ احدی را نمی شناسم که گفته باشد او(ورقه) اسلام آورد»؛ ابن حجر از تاریخ ابن بکار مى آورد: «روزى ورقه از کنار بـلال حـبـشـى عـبـور مى کرد، در حالى که قریش او را شکنجه مى دادند و او پیوسته مى گفت: احـد،احـد. ابـن حـجـر گـویـد: «پـس او تـا زمـان ظـهـور دعـوت حـیـات داشـت ، ولـى چـرا اسـلام نـیاورد؟» (همان ،ج3 ،ص 634) پس چگونه است که ورقه به حضرت محمد(ص) میگوید که تو پیامبری؛ ولی خودش مسلمان نمیشود؟ مسلّم است که این داستان افسانه است.

  نویسندۀ مسیحی اشاره میکند که طبق برخی داستانها پیامبر از اینکه شیاطین او را تسخیر کنند میترسید، گذشته از اینکه این دست روایات ایرادات خاص خودشان را دارند، اساساً اینکه انسانی نگران هجومهای شیطانی بر خود باشد، چه ایرادی دارد؟ اینکه انسان وقتی آیتی را دید ابتدا در آن شک کند و سپس بر پایۀ تحقیق ایمان بیاورد، چه ایرادی دارد؟ آیا نویسندۀ مسیحی میخواهد با این داستانهای غیرقابل اعتماد دهها معجزۀ نبوی و قرآن را انکار کند؟ به نظر من اینکه کسی از گمراه شدن توسط شیاطین نگران باشد، امری مثبت است و نه امری منفی.

  وجود شک و شبهه برای یک پیامبر، اقلاً برای مسیحیان نمیتواند ایرادی داشته باشد. چنانکه طبق انجیل خودشان، حضرت یحیی، همان ایلیا یا الیاس موعود بود، ولی خودش خبر نداشت(یوحنا1: 27-19) همچنین چنانکه نویسنده هم در بخش بشارتها اشاره کرد، حضرت یحیی طبق انجیل در مورد حضرت مسیح دچار شک و تردید شده بود، آن هم بعد از اینکه اطمینان حاصل کرده بود که او خود مسیح است!! به نوشتجات پیشین خود او در بحث پیرامون بشارت متی11:3 نگاهی بیندازید: "یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40)" پس خب وقتی پیامبری در حد یحیی که پیشتر به مسیح ایمان هم آورده است و او را شناخته است، میتواند در مورد او دچار تردید شود، چرا یک پیامبر دیگر حق ندارد در اولین مرتبه که وحی را تجربه میکند دچار تردید شود؟

این شک و شبهه، در مورد خدایی یا شیطانی بودن یک وحی یا یک فرمان، به کتاب مقدّس انعکاس پیدا میکند و ما میبینیم که وقتی به حضرت داود(ع) دستور داده میشود که مردان جنگی بنی اسرائیل را سرشماری کند، خود کتاب مقدّس دچار دوگانگی در بیان است که کسی که فرمان را صادر کرد، خدا بود یا شیطان بود. کتاب مقدّس در «دوم سموئیل1:24» نقل میکند که خدا به داود گفت، ولی در «اول تواریخ1:21» نقل میکند که شیطان به داود را برانگیخت که مردان جنگی را بشمارد!! هنوز هم بعد از هزاران سال مشخص نیست که چه کسی بود که به داود گفت که مردان بنی اسرائیل را بشمارد!! البته توجیه برخی مسیحیان هم خیلی جالب است: خداوند شیطان را واداشت تا داود را وسوسه کند تا مردان بنی اسرائیل را بشمارد پس میتوان گفت خود خدا این دستور را داده است!!! با این حساب تمام کارهای شیطان به امر و دستور خداست!!!

  همچنین کتاب مقدّس نقل میکند با وجود اینکه یهوه(خداوند) دو بار بر حضرت سلیمان(ع) ظاهر شده بود(اول پادشاهان9:11) در زمان پیری دلش به پرستش خدایان غیر مایل شد.(اول پادشاهان4:11)

  پس این نویسندۀ مسیحی اگر کتاب مقدّس خودش را بنگرد متوجه میشود که شک و تردید حتی بعد از ایمان، برای پیامبران خدا امری عادی است و اگر پیامبر در اواسط یا اواخر نبوّت خویش هم تردید کند یا کافر شود، چیزی از پیامبر بودنش کم نمیشود، پس چگونه به این شکّ اولیه که در ابتدای رسالت پیامبر خدا(ص) رخ داده است ایراد میگیرد؟(هر چند نشان دادیم که داستان شک پیامبر در ابتدای رسالت هم باطل و غلط است)

 

نویسندۀ مسیحی:

هیکل به تشریح موردی میپردازد که در خصوص رفع اتهام از یکی از همسران محمد است:

«برای مدتی سکوت حکمفرما شد، هیچکس نمیتوانست مدّت زمان این سکوت را توصیف کند. محمد از محلی که وحی همراه با تشنج و لرزش معمول به او رسیده بود تکان نمیخورد. در حالی که در عبایش مچاله شده بود بالشی زیر سرش گذاشتند. عایشه(همسرش) بعدها در توصیف آن لحظافت گفت:«تمام کسانی که در آن اتاق بودند با این کفر که واقعۀ شومی در حال رخ دادن است، دچار وحشت شده بودند، جز من که اصلاً ترسی نداشتم چرا که میدانستم بیگناه هستم...» محمد به هوش آمد برخاست و شروع به پاک کردن پیشانیش از قطرات عرق کرد...»(Ibid., 337)

پاسخ:

 نویسندۀ مسیحی از این سخنان چیزی جز همان چیزهایی که در بالا در مورد ایجاد حالت خاص در پیامبر که به نقل از هیکل آنرا تشنج و لرزش مینامد ولی در روایات مستند نشستن عرق بر روی پیشانی و گاهی از حال رفتن ذکر شده است، اظهار داشته بود، به دست نمیاورد. البته گویا او خبر ندارد که سخنان هیکل سند دسته اوّل محسوب نمیشوند که مانند آیات قرآن به آنها استناد میکند!! خیلی جالب است که منتقدین اسلام سعی میکنند بیشتر بر پایۀ تفسیرات نویسندگان دیگر از روی اسناد دسته اوّل در مورد تاریخ اسلام اظهار نظر کنند تا از روی خود این اسناد. نویسنده به جای اینکه به صحاح اهل سنت و امهات شیعه، سیرۀ ابن هشام، المغاذی واقدی، طبقات ابن سعد، تاریخ طبری و... استناد کند، به برداشتهای افراد دیگر از روی این کتابها، استناد میکند!! البته این کاری نیست که فقط این نویسنده کرده باشد، بلکه کاری است که سایر اسلامستیزان نیز انجام میدهند. اما در پاسخ به این شبهه عرض کردیم که وحی کلام خداست و هر چه سطح عرفان انسان بالاتر باشد، بیشتر در اثر شنیدن کلام خدا منقلب میشود. این منقلب شدن برای پیامبر گاهی باعث عرق روی پیشانی آن حضرت و در برخی موارد ایجاد بیهوشی میشد، به هر حال حضرت محمّد(ص) به لحاظ عرفانی سطحشان بسیار بالاتر از این افراد بود که با شنیدن کلام خدا فقط بر میزان کفرشان افزوده میشود.

  در کل نیز اینکه پیامبر وحی را چگونه دریافت میکرد، هیچ اهمیتی ندارد، مهم معجزات و پیام آن حضرت است، که اگر راست میگویند آن را نقد کنند.

 

نویسندۀ مسیحی:

ویژگی دیگری که غالباً با «مکاشفات» اسرارآمیز همراه است، رابطه با مردگان میباشد(رجوع کنید به کتاب تثنیه18: 14-9). هیکل از واقعه دیگری صحبت میکند که وقتی «مسلمانان شایعاتی در مورد محمد شنیدند از او پرسیدند:«آیا تو با مردگان صحبت میکنی» و پیغمبر جواب داد:«آنها کمتر از شما نمیشنوند الا اینکه قادر نیستند در جواب من چیزی بگویند.»(Ibid., 231) براساس نوشته هیکل، روزی محمد را در گورستان دیدند که «برای مردگانی که در آنجا دفن شده بودند دعا میکرد.» هیکل با صراحت تمام میپذیرد که «بنابراین دلیلی برای انکار حضور محمد در گورستان بقیع وجود ندارد چرا که قدرت روحی و روانی محمد در ارتباط با قلمرو حقیقت و آگاهی او از حقیقت روحانی، فراتر از توانایی مردمان معمولی است»(Ibid., 496)

 

پاسخ:

این نویسندۀ محترم، برای انکار حقیقت، حاضر شده است تمام حقیقت را زیر پای خود له کند:

  اولاً هیچیک از موارد سخن گفتن پیامبر با مردگان، ربطی به وحی یا آنچه نویسنده آنرا مکاشفه مینامد، ندارد. مورد اوّل که نویسنده آنرا نقل میکند مربوط به جنگ بدر است که پیامبر بر فراز اجساد کفّار حاضر شدند و فرمودند:«خداوند به وعده ای که به ما داده بود عمل کرد، آیا به وعده ای که به شما داده بود هم عمل کرد؟» مسلمانان پرسیدند آیا با مردگان سخن میگویی؟ و پیامبر پاسخ داد که آنها میشنوند. البته گویا نویسنده به وجود روح اعتقاد ندارد زیرا اگر به وجود روح اعتقاد میداشت، میدانست که روح انسان بعد از مرگ نیز زنده است. مورد دوّمی هم که نقل میکند فقط حضور پیامبر در گورستان و دعا کردن آن حضرت برای مردگان است. این امور چه ربطی به ارتباط داشتن با مردگان دارد؟ از آن بالاتر چه ربطی به دریافت وحی یا آنچه نویسنده آنرا به اشتباه مکاشفه میخواند دارد؟ آیا نویسنده با این ادعاها میخواهد دهها معجزه از پیامبر را انکار کند؟!

ثانیاً آنچه نویسنده ما را بدان رجوع میدهد(تثنیه18: 14-9) احکامی از سوی خدا در کتاب مقدّس خودشان است که طبق آن خدا از مشورت با مردگان نهی کرده است. بنده از این فرد محترم میپرسم از کجای این جملات بوی مشورت میاید؟ حال، خوب است که به نقل از آنچه خودش نقل میکند، پیامبر نیز فرموده است که آنها قادر نیستند جوابی به آن حضرت بدهند، پس دیگر چه مشورتی؟

  این است مرام این دانشمندان که حاضرند در راه اثبات تعصبات کور خود، تمام حقیقت را در مقابل بت عقاید خود قربانی کنند.

 

  

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo