X
تبلیغات
رایتل

وقفه در وحی

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:35 ب.ظ

نویسندۀ مسیحی:

  همچنین وقفه ای که در رسیدن این به اصطلاح وحی الهی پیش آمد بدین صورت بود که بعد از تردیدی که در دل محمد به وجود آمد، مدتی طولانی سکوت بدون وحی بود که طبق برخی روایات اسلامی، حدود سه سال به طول انجامید. در طول این مدت محمد با این احساس که خدا او را فراموش کرده دچار افسردگی عمیقی شد و حتی به فکر خودکشی افتاد. این شرایط که در زندگی پیامبران پیشین بی سابقه بوده، بسیاری را به تردید در صحت ادعای محمد مبنی بر دعوت الهی او انداخته است.

پاسخ:

  نویسندۀ مسیحی باز هم به افسانه گویی میپردازد و میگوید حضرت محمّد(ص) بخاطر شکّی که در حقانیت وحی داشت، دچار انقطاع وحی شده بود و به همین خاطر دچار افسردگی شده بود، که در این مورد نویسنده به شدّت دچار دروغگویی شده است.

  از نظر دیدگاه تفسیری شیعه، انقطاع وحى در خصوص رسول اعظم(ص) وجود نداشته است. داستان قطع وحی ونگرانی حضرت، جزء افسانه های واهی است که متاسفانه در متون روایی اهل سنت وارد شده ودست آویز برخی مغرضان قرار گرفته است، البته چنانکه خواهید دید، نویسندۀ مسیحی سخنان اهل سنّت را نیز به شکل تحریف شده، به عنوان نظر قطعی اسلام طرح کرده است .

  اگر انقطاع وحى در آغاز رسالت اگر حقیقتى داشته باشد، جز نزول تدریجى قرآن چیز دیگرى نیست. اصولا مشیت الهى بر این تعلق گرفته است که وحى خود را روى مصالحى تدریجا بفرستد. چون در آغاز وحى که اول کار بود، وحى الهى پیاپى نرسید، از سوی اهل سنّت، به صورت انقطاع وحى، تلقى گردید. هرگز نه انقطاع وحى بود و نه مسئله ای دیگر؛ اما در هر حال در گوشه و کنار تفاسیر و منابع روایی اشاره هایی به قطع موقتی وحی شده است؛ برخی از این موارد عبارتند از :

1. یهود، از پیامبر درباره سه موضوع (روح، سرگذشت اصحاب کهف و ذوالقرنین( سئوال کردند. پیامبر بدون این که «انشاءالله»(=اگر خدا بخواهد) بگوید، گفت: فردا پاسخ سؤال هاى شما را مى‏گویم. از این جهت، وحى الهى قطع گردید. مشرکان از ‏تأخیر خوشحال شدند و گفتند که خدا از او دست برداشته است. براى ابطال این اندیشه باطل، سوره «و الضحى» نازل گردید.( روح المعانى، ج 30، ص157، سیره حلبى، ج 1، ص349 ـ 350 .)

 2ـ زیر سریر پیامبر، بچه سگى مرده بود، و کسى متوجه نبود. هنگامى که پیامبر بیرون رفت، «خوله»، خانه را جارو کرد و آن را بیرون انداخت. در این موقع، فرشته وحى، سوره «والضحى» را آورد. وقتى پیامبر از تأخیر وحى پرسید گفت: «إنا لا ندخل بیتا فیه کلب؛ به خانه‏اى که سگ در آن باشد، وارد نمى‏شویم».(تفسیر قرطبى، ج10، ص 83 ـ 71، سیره حلبى، ج1، ص 349.)

3ـ مسلمانان از تأخیر وحى پرسیدند، پیامبر گفت: چگونه وحى بیاید، در حالى که ناخن و شوارب(موهای بلند پشت لب) خود را نمى‏گیرید؟( همان سند بالا)

4ـ عثمان مقدارى انگور و یا رطب براى پیامبر به عنوان هدیه فرستاد. سائل در خانه پیامبر آمد و پیامبر آن را به او بخشید. عثمان همان را از سائل خرید و باز براى پیامبر فرستاد. باز سائل در خانه پیامبر رفت و این کار سه بار تکرار شد. سرانجام، پیامبر از روى لطف گفت: تو سائلى یا تاجر؟ سائل از گفتار پیامبر ناراحت شد و براى همین جهت وحى تأخیر افتاد. (تفسیر روح المعانى، ج30، ص157.)

5ـ پیامبر از تأخیر وحى پرسید، جبرئیل گفت : اختیارى از خود ندارم. ( ابو الفتوح، ج12، ص108.)

  پس آنچه اسناد تاریخی در این مورد میگوید، هرگز ادعای شک کردن پیامبر را در بر ندارد و معلوم نیست، دوستان مسیحی این اوهام را از کجا آورده اند. امّا برویم سراغ مدّت این به اصطلاح انقطاع وحی که اهل سنّت میگویند:

  در خصوص زمان حبس وحی یا انقطاع وحی هم زمان های متفاوتی نقل شده، مثلاً در تفاسیر گوناگون، اقوال زیر به چشم مى‏خورد: 4 روز، 12 روز، 15 روز، 19 روز، 25 روز، 40 روز حتی حدود دو سال یا دو سال و نیم؛ اما در هیچ تفسیر یا تاریخی قطع سه سال دیده نشده است (امتاع الاسماع، ص 14) پس باز هم نویسندۀ مسیحی دروغ گفته است و در واقع اسناد اهل سنّت آنقدر در این مورد متناقض سخن میگویند که نمیتوان زمان این انقطاع را تشخیص داد، ولی این زمان هر چه بود، آنچه که مسیحیان دروغگو ادعا میکنند، نبوده است. به نگر من اگر مسیحیت، حرف حقّی برای زدن داشت، تا بدین حد متوسّل به دروغ و دغلکاری نمیشد.

  در سراسر قرآن، سخنى از انقطاع وحى به میان نیامده، حتى اشاره‏اى هم به آن نشده است. تنها در سوره «ضحی» آیه ای وجود دارد که برخی آن را مرتبط با قطع وحی دانسته اند؛ خداوند در این سوره خطاب به نبی اکرم می فرماید : «ما ودعک ربک و ما قلى(سوره ضحی، آیه 3)؛ خدایت تو را ترک نگفته و دشمن نگرفته است»؛ از آن جا که این سوره در آغاز بعثت نازل شده ، برخی آن را دلیلی بر حبس وحی در آغاز بعثت دانسته اند و داستان هایی از قطع وحی و نگرانی حضرت محمّد(ص) و تردید خدیجه علیها السلام ساخته اند؛ دقّت کنید که اگر هم این داستانها درست باشد، تردید از سوی حضرت خدیجه(س) بوده و نه از سوی حضرت محمّد(ص)، ضمن اینکه ماجرا بعد از این فاصله افتادن در نزول وحی بوده است و نه قبل از آن.

  البته این مسئله که این داستانها بدان اشاره کرده اند، به هیچ وجه ریشه تاریخی درستی ندارد، اما تاریخ نگارانی مانند طبرى که تاریخ او از افسانه‏هاى اسرائیلى و مسیحى پیراسته نیست، «انقطاع وحى» را عنوان کرده اند؛ طبری در خصوص آن می نویسد که پیامبر گرامى، پس از دیدن آن فرشته و شنیدن نخستین آیات قرآن، در انتظار نزول پیام دیگرى از جانب خدا به سر مى‏برد، ولى دیگر نه از آن فرشته زیبا، خبرى بود و نه آن سروش غیبى را بار دیگر شنید. «هنگامى که دنباله وحى قطع گردید... «خدیجه» ... مضطرب گشت و به او گفت: گمان مى‏کنم‏ خدا با تو قطع رابطه کرده است! او پس از شنیدن این جمله، به جایگاه دائمى(کوه حرا) متوجه شد. در این اثنا وحى آسمانى دو مرتبه فرا رسید و او را با آیات سورۀ ضحی مخاطب ساخت و نزول این آیات، مسرت و شادى فوق العاده‏اى در روح او ایجاد کرد و فهمید که آنچه درباره آن حضرت مى‏گفتند، همه بى‏پایه بوده است ».(تفسیر طبرى، ج3، ص252.) با دقت در متون تاریخی و تفسیری وجزییات همین نقل به درستی می توان بی ارزش بودن چنین نقلی را به دست آورد؛ زیرا : اگر چنان که توسّط طبری نقل شده ،پس از حادثۀ غار حرا و نزول چند آیه از سوره «علق»، وحى منقطع گردید، تا این که سوره «والضحى» نازل گردید، باید سوره «والضحى» از نظر تاریخ نزول، دومین سوره قرآن باشد، در صورتى که از نظر تاریخ نزول، یازدهمین سوره قرآن.(تاریخ القرآن، زنجانى، ص58) فهرست سوره‏هاى قرآن، تا نزول سوره والضحى به قرار زیر است: علق، قلم، مزمل، مدثر، تبت، تکویر، انشراح، والعصر، والفجر، والضحى. در این میان، هرچند یعقوبى در تاریخ خود سوره والضحى را سومین سوره از نظر تاریخ نزول مى‏داند(تاریخ یعقوبى، ج2، ص33)؛ اما همین نظر نیز با این نقل تطبیق نمى‏کند، زیرا باز هم باید بین سورۀ علق و سورۀ ضحی یک سوره نازل شده باشد.

  در هر حال به این دلایل و دلایل گوناگون دیگر قطع طولانی مدت وحی و تردید حضرت به هیچ وجه قابل قبول نیست؛ با توجه به شیوه نزول قرآن، هرگز نباید انتظار داشت که هر روز و هر ساعت، جبرئیل با پیامبر در حال تماس باشد و آیه‏اى نازل گردد، بلکه به خاطر اسرارى که در نزول تدریجى قرآن است و محققان اسلامى به شرح اسرار آن پرداخته‏اند، قرآن در فواصل مختلفى طبق احتیاجات و نیازها، بر اساس سؤال ها و ضرورت ها، نازل گردیده است.

  انقطاع وحى در کار نبوده است، بلکه علتى براى نزول فورى وحى در کار نبود. اتفاقا قرآن کریم از روز نخست اعلام مى‏کند که مشیت الهى بر این تعلق گرفته است که قرآن را تدریجا نازل کند: «و قرآنا فرقناه لتقرأه على الناس على مکث(سوره اسراء، آیه 106)؛ قرآن را به تدریج فرو فرستادیم که آن را آرام و با تأنى براى مردم بخوانى.» قرآن در جاى دیگر پرده از روى راز نزول تدریجى قرآن برداشته : «و قال الذین کفروا لو لا نزل علیه القرآن جملة واحدة کذلک لنثبت به فؤادک و رتلناه ترتیلا»(سوره فرقان، آیه 32)؛ افراد کافر گفتند :چرا قرآن یک جا نازل نمى‏گردد، ولى چنین نازل کردیم تا قلب تو را استوار سازیم و به او نظم خاصى بخشیدیم».

  در مورد اینکه نویسنده میگوید پیامبر در اثر انقطاع وحی، قصد خودکشی داشته اند، از جانب اهل سنت روایات جعلی و مضحکی ساخته شده است که در همین رابطه و در مدح عمر، در منابع روایی آن  ها وارد شده است؛ به عنوان مثال در  صحیح بخارى کتاب التعبیر صفحه 2982 کتاب الانبیاء 3392 کتاب التفسیر 4953، بیان شده که پیامبر هر زمان که آمدن وحى برایشان به تأخیر مى افتاد؛ یا قصد خودکشى مى کرد، و کراراً مى خواست خود را از فراز قلّه پرت کند و یا در نبوت خود به شک افتاده و گمان مى کرد که وحى به خانه عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) انتقال یافته و او از این پس پیامبر شده استاین دو روایت در منابع اهل سنت به رسول خدا نسبت داده شده : «ما أبطأ عنی جبرئیل إلاّ ظننتُ أنه بعث الى عمر» یا «ما احتبس عنی الوحی قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب!» یعنی هیچ گاه جبرئیل با تاخیر نیامد مگر آن که گمان کردم که بر عمر فرستاده شد؛ و هیچ گاه قطع موقتا قطع نشد مگر آن که گمان کردم بر خاندان خطاب (خاندان عمر) نازل شد ! (الارشاد،ص 319 ؛شرح نهج البلاغه ،ج12،ص 178( ولی نباید فراموش کرد که طبق تمام اسناد، مسلمان شدن عمر بن خطاب، پس از مسلمان شدن حمزه(ره) و شروع هجرت مسلمانان به حبشه بود، یعنی چندین سال بعد از بعثت و این ماجرای خنده آور که فقط اسناد اهل سنّت بدان اشاره میکند، نمیتواند با قطع وحی در ابتدای بعثت ارتباطی داشته باشد، آیا ممکن بود وحی از حضرت محمّد(ص) به یک کافر مشرک که طبق تواریخ وقتی شنید حمزه(ره)، ابوسفیان را بخاطر توهین به پیامبر، زخمی کرده است، قصد کشتن پیامبر را نمود، منتقل شود؟ از این گذشته، پیامبر یاران بسیار نزدیکتر والاتری چون علی(ع) داشت که از ابتدا مسلمان شده و فداکاریها نموده بودند و اگر میخواست ترسی داشته باشد که خدا وحی را به دیگری بدهد، باید چنین ترسی را در مورد علی(ع) و امثال او میداشت، نه در مورد فردی چون عمر بن خطاب که تا سالها ایمان نیاورد و حتی پیش از مسلمان شدن قصد جان پیامبر را نیز نمود. ضمن اینکه این داستانها چنانکه از ظاهرشان هم پیداست میخواهند مقام عمر بن خطاب را بالا ببرند و بگویند پیامبر(ص) نگران بودند که عمر جانشین او در پیامبری شود!!

 به هر حال راویان حدیث اهل سنّت از دیدگاه علم رجال شیعه، تضعیف شده اند و احادیثی که از آنها نقل میشود، برای ما شیعیان قابل قبول نیست.

  پس به عنوان جمعبندی، باید بگوییم: در اسناد شیعه هیچ اشاره ای به قطع وحی نشده است، و در اسناد اهل سنّت هم اگر چنین اشاره ای شده است، اولاً منظور از انقطاع وحی، نزول تدریجی وحی، بوده است، ثانیاً این انقطاع بخاطر شک کردن پیامبر در اصل الهی بودن وحی نبوده است، ثالثاً مدّت آن در هیچیک از اسناد سه سال ذکر نشده است و ارقامی بین 40 روز تا دو سال و نیم ذکر شده است، رابعاً روایاتی که اهل سنّت راجع به قطع وحی در ابتدای نزول آیات و قصد خودکشی پیامبر بخاطر آن نقل میکنند، با شواهد تاریخی تناقض دارد و با توجّه به غرضی که در این مورد دارند، غیرقابل قبول است. خامساً احادیث کتابهای اهل سنّت از دیدگاه ما شیعیان معتبر نیستند، زیرا علمای رجال شیعه، راویان احادیث آنها را قابل اعتماد نمیدانند.

***

  در آخر، نظر به اینکه نویسنده از شرایط انبیاء پیشین سخن گفته است و ادعا میکند هیچیک از پیامبران خدا احساس نکردند خدا آنها را ترک کرده است، توجه اش را به انجیل متی و مرقس که میگویند حضرت عیسی(ع) روی صلیب گفت خدایا چرا من را ترک کردی(متی46:27؛ مرقس34:15)، جلب میکنم. عرض میکنم که گویا ایشان عادت ندارد کتاب مقدّس خودشان را بخواند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo