X
تبلیغات
رایتل

اغوای شیطان

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 04:40 ب.ظ

 یکی از شبهات همیشگی مسیحیان این است که می گویند از کجا بدانیم پیامبر اسلام توسّط شیطان اغوا نشده است؟ 

 

 

نویسندۀ مسیحی:

  علاوه بر این، محمد گاهی اوقات چیزهایی را به عنوان وحی الهی مطرح میکرد که بعدها آنها را تغییر میداد. این موارد که به آیات شیطانی معروف هستند، شامل نکاتی در مورد دعا به بتها و شفاعت از آنها است(رجوع کنید به فصل 3). مدتی بعد از این واقعه، به محمّد وحی دیگری رسید که آیات مربوط به پرستش بتها را باطل می کرد، و آنچه امروز در آیات 23-21 سورۀ نجم میبینیم، جانشین آن آیات شده است. محمد در توضیح این اتفاق گفت که شیطان او را فریب داده و بدون اینکه وی بداند آن آیات دروغین را به وی قالب کرده است. خدا به پیغمبر گفت: «ای مشرکان، این بتها جز نام هائی که شما و پدرانتان بر آنها نهاده اید، چیزهای دیگری نیستند و خدا هیچ دلیلی بر معبود بودن آنها نازل نفرموده است...»(نجم23؛ رجوع کنید حج51). ولی متأسفانه همیشه امکان فریب خوردن انسان وجود دارد. 

 

پاسخ: 

 

ببینید تعصّب بیجا در باورهای خود، چگونه انسان را وا میدارد تا حتی افسانه ها و داستانهای دروغین را نیز تحریف کند. افسانه ای که در مورد آیات شیطانی آمده و موسوم به غرانیق است، از این قرار است:

   پیامبر بین کفّار نشسته بود و آیاتی که همان لحظه بر او نازل میشد را تلاوت میفرمود، و ناگهان در بین این آیات شیطان در گوش او زمزمه کرد و بعد از نزول آیه های 19 و 20 سورۀ نجم «أَ فَرَءَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى‏ وَ مَنَوةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى‏»(= به من خبر دهید آیا بتهاى «لات» و «عزّى» و «منات» که سوّمین آنهاست؟!)، آیات خود را به این شرح خواند:«تلک الغرانیق العلی. فسوف شفاعتهنّ لترجی(یا تترجی)»(=آنها پرندگان بلندپروازند و شاید به شفاعت آنها امید باشد) و کفّار که دیدند از بتهای سه گانۀ آنها به نیکی یاد شده است، به سجده افتادند. بعد از آن ماجرا وحی بر حضرت محمّد(ص) نازل شد و آیات شیطان را آشکار کرد و پیامبر اعلام نمود که این دو آیه که به شفاعت بتها امید داده است، باطل و از سوی شیطان هستند.

  این افسانه توسّط طبری و برخی مورّخین اسلامی نوشته شده است. پیش از اینکه افسانه بودن این داستان را آشکار سازم، باید یادآور شوم که اساساً از دید یک مسیحی اینکه شیطان سراغ پیامبری برود و به جای خدا به او فرمانی بدهد و او نیز آن کار را انجام بدهد، هیچ ایرادی نمیتواند داشته باشد، مگر اینکه آن مسیحی به کتاب مقدّس خودش کافر باشد، زیرا کتاب مقدّس به خوبی نشان میدهد که داود تحت امر شیطان قرار گرفت:

  «و شیطان به ضد اسرائیل برخاسته، داود را اغوا نمود که اسرائیل را بشمارد و داود به یوآب و سروران قوم گفت: "بروید و عدد اسرائیل را از بئرشبع تا دان گرفته، نزد من بیاورید تا آن را بدانم."»(اول تواریخ21: 2-1)

  امّا جالب اینجاست هنوز بعد از چند هزار سال معلوم نیست کسی که داود را واداشت تا مردان بنی اسرائیل را بشمارد، خدا بود یا شیطان بود، چرا که کتاب مقدّسشان در جای دیگر می فرماید:

«و خشم خداوند بار دیگر بر اسرائیل افروخته شد. پس داود را برایشان برانگیزانیده، گفت: برو واسرائیل و یهودا را بشمار. و پادشاه به سردار لشکر خود یوآب که همراهش بود، گفت: الآن در تمامی اسباط اسرائیل از دان تا بئرشبع گردش کرده، قوم را بشمار با عدد قوم رابدانم.»(دوّم سموئیل24: 2-1)

  پس اگر افسانۀ آیات شیطانی قرآن حقیقت میداشت هم باز این برتری را داشت که در نهایت مشخص شد که آن آیات از سوی شیطان بوده و ربطی به خدا ندارد ولی گویا خدای کتاب مقدّس یادش رفته است و تکلیف خودش را با این دستور مشخص نکرده است و در یکجا فرموده شیطان بود که این دستور را داد و در جای دیگر فرموده خودم بودم که گفتم برو و بشمار!!

امّا بطلان داستان غرانیق هم، اظهر من الشّمس است و دلایل بسیار خوبی در ردّ این داستان وجود دارد: 

 

اوّلاً دانشمند مصری، عبده، میگوید غرانیق که در این داستان به بتهای قریش نسبت داده شده است، هرگز در لغت و اشعار عرب، دربارۀ خدایان به کار گرفته نشده است. مشخص است که سازندۀ این داستان حتی از ادبیات عادی عربی نیز خبر نداشت است، در حالی که قرآن یک متن عالی ادبی است. 

 

ثانیاً این دو آیۀ منصوب به شیطان با آیات پیشین و پسین سورۀ نجم، به لحاظ سجع و وزن ناسازگار هستند، و مشخص است که بعدها توسّط فردی ناآشنا ساخته شده اند. 

 

ثالثاً همین سورۀ نجم در آیاتی پیش از این میفرماید که هر آنچه پیامبر میفرماید وحی است که نازل شده است(نجم:4-3). همچنین قرآن میفرماید که خدایی که ذکر را نازل میکند، خودش نیز از آن دفاع میکند(حجر:9) و نیز قرآن میفرماید که خدا القائات شیطان را از بین میبرد و آیات خود را استحکام میبخشد(حج:52) حال باید دید نظر طبری در مورد پیامبر دقیقتر است یا قرآن، قرآن یک سند بسیار دسته اوّل است که در زمان خود پیامبر نقل و چند سال بعد نیز مکتوب گردید، ولی اوّلین کتابهای تاریخی در مورد پیامبر با فاصلۀ حدود یک و نیم قرن نوشته شده اند، که طبری خود دو قرن بعد از رحلت پیامبر به دنیا آمده است. البته لازم به ذکر است که طبری چنانکه در کتاب تاریخ خود نیز میگوید برایش فقط نقل داستان مهم است و به راست و دروغ بودن داستان اهمیت نمیدهد. سایر مورخین هم به همین شکل عمل کرده و میکنند. 

 

رابعاً این داستان از سوی علمای اسلام، ضعیف السّند شناخته شده است و علمای حدیث آن را مورد طعن قرار داده اند. سیّد قطب به نقل از محدّث معروف، ابوبکر بزاز میگوید که هیچکس این داستان را با سند متّصل به پیامبر نقل نکرده است. این داستان هم مثل صداها داستان اسرائیلیاتی دیگر، توسّط دشمنانی که منافقانه به ظاهر اسلام را پذیرفتند، ساخته و در جامعه نشر یافت. 

 

خامساً اگر کسی خیال میکند که هر حدیثی و هر داستانی در کتابهای تاریخی آمده است، را باید باور کند، پس باید این حدیث را نیز باور کند که پیامبر فرمود کسانی که بر من دروغ میبندند زیاد شده اند(اصول کافی، ج1، ص62. باب اختلاف حدیث، حدیث اوّل). در بخشی از این حدیث حضرت علی(ع) میفرمایند: «در زمان پیغمبر(ص) مردم بر حضرتش دروغ بستند تا آنکه میان مردم به سخرانى ایستاد و فرمود: "اى مردم همانا دروغ بندان بر من زیاد شده‏اند هر که عمدا بمن دروغ بندد باید جاى نشستن خود را دوزخ داند."»، پس به هر حال باید بپذیریم که روایات جعلی بسیارند و تا وقتی که وثاقت این داستان ثابت نشود، نباید آنرا باور کرد. مشکل این است که بسیاری از تاریخ نویسان و سیره نگاران به این مسئله دقّت نکرده اند و هر چه شنیده اند را در کتابهایشان آورده اند. 

 

سادساً مبارزۀ پیامبر(ص) با کفّار بر سر همین مقام شفاعت بود، وگرنه آنها هم میدانستند که بتها خالق نیستند و الله را که خدایی در آسمان بود، خالق میشناختند، و میگفتند این بتها نزد او مقام شفاعت دارند. حال اگر نظر دشمنان اسلام را درست فرض کنیم و بگوییم حضرت محمد(ص) پیامبر واقعی نبوده است و شیطان هم این داستان را نیاورده است و فقط او تغییر موضع داده و بعد پشیمان شده است، باز هم این داستان نمیتواند منطقی باشد: اگر حضرت محمّد(ص) یک چنین حرفی را بزند، از دو حال خارج نیست: یا دچار سهو شده است یا در برابر کفّار مقاومتش در هم شکسته است و خواسته در برابرشان کوتاه بیاید و بعد پشیمان شده است. حالت اوّل وقتی معنی دارد که او به طور عادی سخن بگوید و نه وقتی که دارد متنی ادبی را میخواند و به شکلی مسجّع حرف میزند که در این حال دقّت فراوان لازم است و دچار سهو شدن یک حادثۀ محال است. حالت دوّم هم باطل است زیرا اگر حضرت محمّد(ص) میخواست کوتاه بیاید وقتی کوتاه میامد که به او وعدۀ پول و مقام دادند و اگر کوتاه میامد، دیگر بعد از آن دوباره سخن پیشینش را تکرار نمیکرد.

  پس به عنوان جمعبندی این شبهه، اوّلاً اگر رخ داده باشد، از دید یک مسیحی نمیتواند ایرادی برای پیامبری حضرت محمّد(ص) باشد، و ثانیاً اساساً وقوع آن اثبات نشده است. 

 

 

 نویسندۀ مسیحی:

  مسلمانان خود اعتقاد دارند که هر ادعای وحی که مخالف قرآن باشد، چیزی جز فریب نیست. با توجه به این باور، طرح این سؤال منطقی است که چرا مسلمانان این امکان را جدی نگرفته اند که اولین احساس محمّد، یعنی اغوا شدن و فریب خوردن توسّط شیطان، بیشتر از هر تفسیر دیگری صحیح و ممکن باشد. آنها به روشنی اذعان میکنند که شیطان موجودی واقعی و در ضمن اغواگری بزرگ است! پس چرا منکر این امکان هستند که شیطان، محمّد را فریب داده باشد، همانطور که خود او در ابتدا چنین فکر میکرد؟ 

 

پاسخ:

  سخنان نویسندۀ شبهه ساز مسیحی، وقتی به اینجا میرسد، دیگر شبیه به یاوه گویی کسی میشود که مقدار زیادی مشروبات الکلی مصرف کرده است و خودش هم نمیفهمد چه میگوید. او میگوید ما از آنجایی که میگوییم که هر ادعای وحیی مخالف قرآن فریب است، باید از خود بپرسیم از کجا معلوم است که پیامبرمان توسّط شیطان فریب نخورده است!!!

در پاسخ به این اباطیل ما نیز عرض میکنیم: 

 

اوّلاً داستان شکّ پیامبر ما به اینکه فریب شیطان را خورده است، دروغ است ولی اگر چنین شکی رخ داده باشد، از دید یک مسیحی ایرادی ندارد، زیرا طبق کتاب مقدّس خودشان، حضرت یحیی، همان ایلیا یا الیاس موعود بود، ولی خودش خبر نداشت(یوحنا1: 27-19) همچنین چنانکه نویسنده هم در بخش بشارتها اشاره کرد، حضرت یحیی طبق انجیل در مورد حضرت مسیح دچار شک و تردید شده بود، آن هم بعد از اینکه اطمینان حاصل کرده بود که او خود مسیح است!! به نوشتجات پیشین خود او در بحث پیرامون بشارت متی11:3 نگاهی بیندازید: "یحیی وقتی عیسی را تعمید میداد به خوبی میدانست که او مسیح است زیرا گفت «اینک بره خداوند که گناه جهان را برمیدارد»(یوحنا29:1) و او هم مانند انبوه مردم «روح خدا» را دید که بر عیسی آمد و «صدایی از آسمان» شنید که میگفت: «این است پسر حبیب من که از او خوشنودم»(متی17:3). چندی بعد که یحیی دچار تردید شد و از عیسی پرسید «آیا تو همان مسیح موعود هستی؟» مسیح فوراً با معجزات خود پاسخ او را داد و او را مطمئن ساخت(متی11: 5-3) که او همان مسیح موعود اشعیای نبی است(اشعیا35: 6-5؛ 3:40)" حال نویسندۀ مسیحی، چرا خودش منکر این امکان است که شکّی که یحیی در مورد حضرت عیسی(ع) کرده بود، درست باشد؟ به قول خودش این شکها با چند معجزه برطرف شد، خب به همین شکل با چند معجزه و آیت الهی شک ما هم برطرف میشود. فراموش نکنیم که صابئین مندایی معتقدند که حضرت عیسی(ع) ابتدا مرید حضرت یحیی(ع) بود، سپس بر او عاصی شده، گمراه شد! نویسندۀ مسیحی، چرا در صحت سخن صابئیان اندیشه نمیکند!! چرا شک را فقط بر پیامبر بزرگوار اسلام روا میداند؟ وای از این تعصب که اینگونه چشم انسانها را کور میکند. 

 

ثانیاً چرا این فرد مسیحی این سؤال را از خودش نمیپرسد؟ او از کجا میداند که نخستین نویسندۀ کتاب مقدّسش، یعنی حضرت موسی(ع)، توسّط شیطان اغوا نشد و سپس کسان دیگری هم که بعد از او آمدند و ادعای پیامبری کردند، نیز توسّط شیطان فریب نخورده اند؟ از کجا میداند که حضرت عیسی(ع)، موجودی شیطانزده نیست؟ هر پاسخی که به این سؤال دارند، ما نیز در مورد حضرت محمّد(ص) میدهیم. مسیحیان چگونه پیامبری پیامبرانشان را ثابت میکنند؟ ما نیز از همان راه ثابت میکنیم که حضرت محمّد(ص) پیامبر خداست. البته من ایمان دارم به پیامبری حضرت موسی(ع) و انبیاء دیگر تا حضرت عیسی(ع) و حضرت پطرس(ع) را نیز نایب و وصی حضرت عیسی(ع) میدانم، ولی این کتاب مقدّس مسیحیان که اعمال شیطانی را به پیامبران خدا نسبت میدهد، چگونه میخواهد بگوید که این کسانی که اینگونه در زندگی روزمرّه فریب شیطان را میخوردند، در نقل پیام خدا، فریب شیطان را نخورده اند؟ طبق کتاب مقدّس داود با دیدن یک زن زیبا که شوهر هم دارد، با او زنا میکند و بعد برای رسیدن به او، شوهرش را نیز در محلی از جنگ میفرستد که حتماً کشته شود(دوّم سموئیل،باب11) همین کتاب مقدّس است که میگوید سلیمان نبی، تحت تأثیر زنانش بت پرست شد(اوّل پادشاهان11: 8-4) و دل سلیمان و پدرش داود، به طور کامل با خدا نبود(اوّل پادشاهان4:11) و پطرس که به قول انجیل کلید آسمانها به او داده شده است، از سوی مسیح شیطانی خوانده میشود که حتی مسیح هم میترسد که پطرس فریبش بدهد(متی16: 23-22)و البته این قطره ای از دریای نسبتهای کتاب مقدّس است به پیامبران و اولیایی که ادعای از سوی خدا آمدن را دارند. دوستان مسیحی میگویند این گناهان که نوشته شده است، نشانگر صادقانه بودن مطالب کتاب مقدّس است(!!!)، ما در پاسخ میگوییم، برعکس نشانگر این است که یا کسانی که در کتاب مقدّس پیامبر خوانده شده اند موجوداتی تحت امر شیطان بوده اند و لیاقت پیامبری را نداشته اند، یا اینکه عاملی شیطانی در کتاب مقدّس وجود دارد، که میخواهد پیامبران خدا را تحقیر کند. ما انسانهای بسیاری را در تاریخ اسلام و مسیحیت و یهودیت داریم که برای اینکه بت نپرستند، زیر شدیدترین شکنجه ها، به شهادت رسیدند، ولی در مقابل میبینیم که یک پیامبر، آنهم پیامبری چون سلیمان، طبق کتاب مقدّس، تحت تأثیر زنانش به پرستش بتها روی میاورد(اوّل پادشاهان4:11). انسانهای زیادی هستند که با دیدن یک زن، مشتاق زنا با او نمی شوند، ولی چنانکه گفتیم داود چنان کرد و ... 

   اتفاقاً در کتاب مقدّس مسیحیان، ردّ پای شیطان چنان آشکار است که انکار آن، مثل انکار خورشید در ظهر یک روز گرم آفتابی است: در کتاب مقدّس مسیحیان، شیطان، خدای این جهان خوانده میشود(دوّم قرنطیان4:4) و نیز کاری که به شیطان نسبت داده شده است(اوّل تواریخ1:21)، عیناً به خدا نسبت داده میشود(دوّم سموئیل1:24) و باز میبینیم که ابلیس صاحب قدرت موت است(عبرانیان14:2)، یعنی جانی که خدا داده است، را شیطان میتواند بگیرد! و مقام ابلیس آنقدر بالاست که عیسی(ع) را مورد آزمایش و تجربه قرار میدهد(متی،باب4)و... پس بهتر است، مسیحیان به کتاب خودشان نگاه کنند، و اگر شک را درست میدانند، به پیامبران و کتاب مقدّس خودشان بنگرند.

  به راستی چرا مسیحیان نمبینند که دو باور بزرگ دینیشان، یعنی تثلیث و فدا، در دین یهود موجود نبوده است ولی در ادیان بت پرستی صدر مسیحیت، موجود بوده است، و آیا شک نمیکنند که این باورهای باطل را که در بحثهای بعدی در موردشان سخن خواهیم گفت، از مشرکین قرن اوّل میلادی گرفته باشند؟  

 

در زرتشتیت نیز، اهریمن مقام قائمی دارد، و در بخشهایی از اوستا، آفریننده و خدا دانسته شده است، که زرتشتیان تلاشهای فراوان و نافرجامی در ردّ آنها دارند، که فعلاً وارد آن بحث نمیشویم. 

 

  در واقع، شیطان در اسلام، نازلترین مقام را دارد و هرگز خدا خوانده نشده است، و این از برتری اسلام است، و نشانگر عدم نفوذ شیطان در آن.

 

ثالثاً طبق کتاب مقدّس خودشان، حضرت عیسی(ع) میفرماید، شیطان اگر در برابر خودش قیام کند، نابود میگردد(مرقس26:3)، ترجمۀ هزارۀ نو در ترجمۀ این آیه چنین میگوید: «شیطان نیز اگر بر ضد خود قیام کند و تجزیه شود، ممکن نیست دوام آورد، بلکه پایانش فرارسیده است.» پس شیطان نمیتواند با خودش مقابله کند. از سوی دیگر، قرآن کتابی ضدّشیطان است و هر کس متن قرآن را بخواند این امر بر او آشکار میشود: قرآن مردم و مؤمنین را از پیروی کردن از شیطان منع میکند و او را دشمن آشکار مردم و مؤمنین میخواند(بقره:168و208؛ انعام:142)، و نیز شیطان باعث آسیب به انسانها میشود(بقره:268و275)، و همچنین شیطان را همنشین بد میداند(نساء:3) و مؤمنین را از عمل شیطان منع میکند(مائده:90) و بنی آدم را از فریبکاری شیطان بر حذر میفرماید(اعراف:27) و میفرماید هرگاه وسوسۀ شیطان به تو برسد به خدا پناه ببر(اعراف:200؛ فصلت:36) و پرهیزگاران را کسانی میداند که وقتی دچار وسوسۀ شیطان میشوند به خدا پناه میبرند(اعراف:201) و خدای قرآن کسی است که پلیدی شیطان را از ما دور میسازد(انفال:11) و فرمان میدهد که وقتی میخواهیم قرآن را بخوانیم از شرّ شیطان به خدا پناه ببریم(نحل:98) و شیطان را در برابر رحمان]که از نامهای خدا در قرآن است[، عصیانگر میخواند(مریم:44) و قرآن بارها او را دشمن آشکار ما دانسته است(بقره168و208؛ انعام142؛ اعراف:22؛ یس:60؛ زخرف:62) و خدای قرآن کسی است که شیطان را از درگاه خود رانده است(اعراف:13؛ حجر:34؛ ص:77) و... لذا قرآن کتابی ضدّشیطان است، و با توجّه به آیۀ 26 از باب3 از انجیل مرقس، یک مسیحی نمیتواند ادعا کند که این کتاب از سوی شیطان است، زیرا شیطان نمیتواند با خودش مقابله کند. 

 

رابعاً ما با دو مقدّمه میفهمیم که قرآن، از سوی شیطان نیست و پیامبر ما توسّط شیطان اغوا نگشته است. مقدّمۀ اوّل معجزات قرآنی و نبوی است، که در بحثهای بعدی به خوبی پیرامون آنها بحث خواهیم کرد و مقدّمۀ دوّم این است که اگر یک معجزه شیطانی باشد، لازمۀ هدایتگری خدا این است که باطل بودن آن را به شکلی به ما نشان بدهد، برای مثال فرد دیگری را برساند تا به ما چیزی شبیه به آن معجزه نشان بدهد و مشخص شود که این معجزه از سوی خدا نبوده و افراد دیگر هم میتوانند آنرا بیاورند، یا اینکه چیزی بالاتر از آن را با یک پیامبر حقیقی به ما نشان بدهد و... در مورد حضرت محمد(ص)، آن حضرت معجزاتی را به مردم نشان دادند که کسی نه مثل آن را آورد و نه بهتر از آن را، که بزرگترین این معجزات، معجزۀ زنده یعنی قرآن بود که همکنون در دست ماست. پس ما باید بپذیریم که از سوی پیامبر اسلام(ص) معجزاتی به ما رسیده است و خدا نیز آنها را با پیامبری دیگر و یا با فردی عادی، برای ما انکار نفرموده است، پس نظر به اینکه اگر این دین، عامل گمراهی بود، خدا باید به شکلی ما را هدایت میکرد، ما دلیل کافی داریم که بپذیریم که این دین و پیامبر این دین، حضرت محمّد مصطفی(ص) از سوی شیطان نیست.

  البته ممکن است گفته شود خدا در مورد بهائیت هم پیامبری نفرستاد و کسی مثل آنها نیاورد، در این مورد عرض میکنیم که اولاً در مورد بهائیت اساساً اعجازی در کار نیست که بخواهد مثل آن بیاید، بلکه پیامبر این گروه، جناب آقای حسینعلی نوری، ملقّب به بهاءالله، چنان از حمایت خدا ناامید بودند که به سفارت روسیه پناهنده شدند، و امام دوازدهمشان، جناب آقای علی محمد شیرازی، ملقّب به باب، در یک مناظرۀ علمی با علمای شیعه و شیخیه شکست خوردند و توبه نامه نیز امضا کردند که در موزۀ مجلس شورای اسلامی ایران، موجود است، ثانیاً خدا با یک پیامبر ادعای پیامبری این آقایان را رد فرمود و آن پیامبر حضرت محمّد(ص) بودند که آشکارا بر ختم نبوّت صحه گذاشتند و فرمودند بعد از ایشان پیامبری نمی آید، چنانکه به حضرت علی(ع) فرمودند: «آیا دوست نداری که برای من به منزلۀ هارون برای موسی باشی، به جز در اینکه بعد از من پیامبری نمیاید(ولی بعد از موسی پیامبرانی آمدند)»(بحار الانوار، ج21، ص207)؛ فقط سخن ایشان نبود که خود قرآن نیز در احزاب:40 ایشان را «خاتم النبیین» خوانده است، پس آمدن پیامبری بعد از حضرت محمّد(ص) را باید منتفی دانست، چه حضرت محمّد(ص) نیز اشاره به آمدن ایشان نکردند، ولی حضرت عیسی(ع) از آمدن مدافعی دیگر(یوحنا16:14) و حضرت موسی(ع) از آمدن پیامبری چون خود(تثنیه18:18)، خبر دادند، که این اخبار بر حضرت محمّد(ص) انطباق دارد.

 

پس آشکار و هویدا شد که حضرت محمّد(ص) ممکن نیست، از سوی شیطان اغوا شده باشد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo